کد خبر 106856
۱ مرداد ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

شش دانگ بهشت/ خاطره

خاطره ای کوتاه به نقل از همرزم شهید اسماعیل محمدی مجرد

تهران - حیاتگاهی میدیدم که اسماعیل شب غیبش می زند و تا صبح نیست. دنبالش که میگشتم میدیدم رفته یک نقطه دوری از سنگر و مقر داخل یک گودال و چفبه خود را پهن کرده روی آن نماز می خواند و زار زار گریه می کند. بعضی وقت ها بهش میگفتم که شش دانگ بهشت را می خواهی؟ خبری نیست! و اسماعیل می گفت:" آخرش می گیرم"... آخرش هم گرفت...

برچسب‌ها